تبلیغات
*** همه جوره *** - امتحانات

امتحانات

پنجشنبه 1 تیر 1396 01:54 ب.ظ

نویسنده: ♥ MĪSS SΛY♡ŔĪ ♥
موضوع: حرف هام ?
سیلام

چطورین؟

اومدم یکم از امتحانا بگم... از حرفامون و تقلبا

عاقا از امتحان علوم که پرتقلب ترین امتحان بود شروع میکنم. هرچند اولیش ریاضی بود... و چهارصفحه ولی تقلب نکردیم.

علوم... خودم تو یه برگه که شاید اندازه کف دستم نمیشد تقلب نوشته بودم و به کارم هم نیومد... عاقا من نشستم دیدم هیچی بلد نیستم. ولی دیدم جلوم کوثر تند تند داره مینویسه.

با پام یکی کوبیدم زیر صندلیش. من ردیف دوم بودم اون ردیف اول. برگشت به صورت نامحسوس:

+ها؟
- دستتو از اینور میز وردار من ببینم.
+گمشو چرت نگو. دستمو وردارم چطور بنویسم؟
-یکم کج کن
+اوکی

این کارو کرد ولی من نتونستم ببینم. این اثر نکرد. برگشتم پشتم. یکم صندلیا نامرتب بود. نیلوفر پشتم یکم طرف دست چپم بود.

-نیلوفر؟
+ها؟
-برگتو بیار جلو.
+خیله خب.

عاقا نیلوفر متخصص تقلبه اصن...

اورد جلو خیلی ریلکس نگاه کردم و یکم نوشتم. حالا مژگان که جلوی دید خانوم به من نشسته بود کله شو برده بود تو برگش و باعث میشد خانوم منو ببینه.

رو صندلی تقریبا حالت دراز کش شدم یکی زدم زیر صندلی مژگان:

+چته وحشی؟
-راست بشین منو میبینه.
+

اونم راست نشست. حالا زرنگای کلاس سر یه مسئله گیر کرده بودن گفتن اشتباس. جالبه معلم علوم ما خودش نیومده بود. مدیر اومد گفت درسته.

ما رو میگی به هم نگاه کردیم: این اصن غلط بود مگه؟

خلاصه الکی جواب دادیم. از نگار بگم که چفتم نشسته بود. حتما میگین چرا اونو نگفتی اون که از همه نزدیک تره.

خب خطش مثه قورباغه س مگه میشه خوند؟ اون از رو من نگاه میکرد منم عمدا ریز مینوشتم که نبینه. من تقلب نکنم تو بکنی؟

رفتیم....

امتحان عربی:

دوباره یه سوال موندم. حالا بگین سواله چی بود؟ - فی ای صف انت؟ ینی کلاس چندمی!

حالا من نمیدونستم هشتم به عربی چی میشه

دوباره کوثرو زدم :

+ها؟
-کلاس چندمیم؟
+گمشو بابا

فک کرد دارم شوخی میکنم! خب خرمگس آدم سر امتحان شوخی میکنه؟ بلد نیستم!

همینو مونده بودم و نشستم. کوثر داشت میرفت بیرون که دوباره گفتم گفت ثمانیه.

رفتم بیرون میگم بزغاله چرا نگفتی؟ میگه بخدا فک کردم شوخی میکنی.

مژگان: خاک تو سرت کنم (با دستشم فاک) تو نمیدونی کلاس چندمی؟

منم از اونجایی که مثلا زرنگ کلاس انگلیسی ام گفتم: اِیت

مژگان :

روز امتحان دینی اصن نخونده بودم چون نتونستم جایی بودیم. هیچی بلد نبودم. همه رفتن فقط من و یکی مونده بودیم. جفتمونم مثلا زرنگ...

معلم دینی جیگرمون اومد همه رو بهم گفت! ینی باورتون نمیشه ولی کلمه به کلمه گفت! منم کلی حال کردم و رفتم! اینم روز آخر

خوشحال میشم شمام خاطره های تقلبتونو بگین...

دوزتون دالم... بابای :)



دیدگاه : پست ثابت
آخرین ویرایش: پنجشنبه 1 تیر 1396 02:13 ب.ظ



]